۱۳۸۸/۱۰/۲۱

مادر

آن روز آسمان آبی نبود، باد دلنشین نبود و صدای برگ درختان آرامش نمی کرد.
آن روز صدای آب مثل صدای طوفان بود و صدای پرندگان، دم صبح مثل صدای پتک توی سرش می پیچید.
آن روز مادر پیرش را بخاطر ناله های وقت و بی وقتش سرزنش نکرد چون دیشب اولین شبی بود که مادرش بعد از سالها بیماری دیگر در خواب ناله نمی کرد.

آن روز اولین روزی بود که دلش می خواست طلوع خورشید را هرگز نبیند.
آن روز....

هیچ نظری موجود نیست: